تصمیمی از روی احساس

 

تلنگر تا اطلاع بعدی بسته شد.

 

ناراحت

 

 

   + - ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۳ بهمن ۱۳۸۸

. . .

 

هنوز امید وارم .

 

 

 

 

  

   + - ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۳ بهمن ۱۳۸۸

مداد رنگی سیاه

 

سالها  پیش که خیلی از مردم دچار تب مدارس پولی شده بودند پدر من هم جفت پایش رو تو یه کفش کرد که باید پسر بزرگ منم بره مدرسه پولی و این شد که من رو با چشمهای گریان از هم کلاسیهام  جدا کرد و برد مدرسه  " شاهد "  ثبت نام کرد از همون برخورد اول از اون جمع خوشم نیومد  احساس کردم که روح مرگ بر اون جا حاکمه . شاید دلیلش این بود که من خیلی دیر با محیط جدید هماهنگ میشم .

مدیر برادر شهید بود ، ناظم از اعضای فعال اطلاعات بود معلم ....  .

دانش آموزان به دو گروه بزرگ تقسیم می شدند ؛ نور چشمی ها و گناهکارها .  نور چشمی ها  خانواده شهید بودند و گناهکارها ما بودیم که هیچ یک از اعضای خانواده مان شهید نشده بود . من  از یک خانواده پر جمعیت پا به همچین مکانی گذاشته بودم  و همیشه از داشتن خیلی چیزها محروم بودم  یادمه که یکی از هم کلاسی هام یه جعبه مدادرنگی  36 تایی داشت که از دور ردیف 16 تایی رو هم تشکیل شده بود ؛ همیشه آروزو داشتم که یکی از اینها رو داشته باشم  هر روز که از مدرسه به خونه میومدم بهانه یک چیز تازه رو میگرفتم . چرا فلانی دوچرخه نو داره من ندارم ؟ چرا  ارگ داره من ندارم ؟  چرا فلان لباسو داره من ندارم ؟ چرا آنها را اردو می برن و من را نه ؟ چرا آنها با آقای خامنه ای دیدار می کنند و من نه ؟ چرا آنها میتونن عضو گروه سرود باشند و من نه ؟ و خیلی چرا های دیگه ، آخریش همین مداد رنگی بود ؛ 

  • - مامان چرا بچه ها مداد رنگی دو طبقه دارن منم می خوام ؟
  • - پسرم ؛ چون آنها پدر ندارند و برای اینکه بهونه بابا شون رو نگیرن هرچی که میخوان براشون می خرند .

جواب مادرم  * برای مدتی من رو آروم کرد اما آن جواب منرا با یه سوال بزرگتر روبرو کرد.  سالها گذشت و من همچنان در مدرسه ای شاهد به مراتب بزرگتر هستم . ایران امروز مدرسه ی شاهدی شده که اعضای جامعه در آن به دو گروه خودی و غیر خودی تبدیل شده اند . سهمیه ها همه و همه برای خودی هاست  و من همچمنان با همان سئوال بزرگ زندگی می کنم : آیا پدر من هم باید شهید می شد ؟

 

مادرم همیشه از اون روزها و  خواسته های گاهن معقول من  به تلخی یاد می کند .


 

   + - ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۸ آبان ۱۳۸۸

تک بیت تنهایی(20)

 

آقا اجازه!
تموچین تکلیف همه را
با شعله‌های شیونِ ما روشن کرد
بعد آمد بالای سرمان گفت:
از روی کتاب یاسایِ من هزار بار جریمه بنویسید.
و حالا ما هزار سال تمام است که هی می‌نویسیم وُ
این مشقِ مرگ را پایانی نیست!

 

سید علی صالحی

   + - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ٢٦ مهر ۱۳۸۸

جایی که عشق هست عقل نیست

 

امشب از عشق مگر آمده حرفی به میان     که آتش اندر دل شمع و پر پروانه زدند؟

عشق چیزی نیست جز چندتا واکنش شیمیایی که حالت سرخوشی و مستی به ما می دهد . امروزه هم مد شده به وسیله مواد مخدر صنعتی این حالات رو به صورت مصنوعی و به حالت غیر قابل کنترل در خود پدید می آورند . دوری از دوست و میل شدید به وصال ؛ حالات خلسه و عرفانی که در اثر ریاضت کشیدن به عارف دست میدهد و او را در طمع خام می اندازد ؛ جدایی روح از بدن که اغلب در سپده دم و بعد از نماز صبح یا به هنگام گوش دادن به موسیقیی خاص پدیدار می گردد ؛ احساسی که به هنگام گشت گذار در طبیعت و دیدن مناظر زیبای طبیعی و باران ما دست می دهد ؛ . . .   و خیلی حالات دیگر هر کدام از ما به نوعی آن را عشق تعریف میکنیم ، همه و همه چیزی نیست بجز واکنشهای شیمیایی بدن که به صورت موقت در انسان پدید می آیند و بسته به نوع موضوع مدتی در بدن باقی میمانند و ما را دچار سر خوشی و شادی بیش از حد میکنند به گونه ای که در آن لحظه به خیال خود میتوانیم کوهی را جابجا کنیم . بهترین حالت عشق ، عشق به معشوق ( خواه زمینی باشد خواه آسمانی ) است که مدت زمان زیادی هورمونهای تولید شده در بدن باقی می ماند . عشق به جنس مخالف هم حالت پنهانی از میل جنسی ست که به گونه ای دیگر بروز میکند . 

به نظر من شاید تنها لحظه ای که بتوان انسان را عاشق نامید لحظه ای ایست که اصطلاحا دل آدم آتیش میگرد و دنیای اطرافش را از زاویه نگاه شخصی خود در قالب کلمات بروز می دهد و به قول شاعر  :

 

  تا دلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید

 

 

 

   + - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳۸۸

از خود بیگانگی !

 


بی اعتمادی پدیده ای است روانشتاختی ؛ که فرد اطمینان به خود را از دست می دهد و به ناتوانی خود اذعان می کند . در چنین فرایندی ، توان حرکت و فعالیت از فرد سلب می شود و او به موجودی بی تحرک ، خنثی و فاقد معیار تبدیل می گردد .

بی اعتمادی ، در حال حاظر به عنوان بیماری مزمنی در کشورهای در حال گذار ( مانند ایران ) در آمده و مردم چنین کشورهایی را در مقابل تکنولوژی نویین حیران و سر گردان کرده است .

وقتی جامعه ای با رکود اقتصادی روبرو شود ، یکی از آثار مخرب آن ، پیدایش بی اعتمادی است ؛ و اگر میزان آن شدید باشد جامعه را با بحران روبرو می کند. در واقع ، بحران سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی و فراگیر شدن آن باعث میشود که اعتماد تک تک افراد نسبت به یکدیگر و مجموعه آنان نسبت به جامعه سست شود و همبستگی بین فرد و جامعه از هم گسیخته شود . در چنین وضعیتی ، هنجارهای اخلاقی نزول پیدا می کند ، معیارهای اجتماعی ندیده گرفته می شود و در نهایت به حقوق دیگران تجاوز می شود و آشکارا باج گیری ، رشوه خواری ، اختلاس ، زورگیـــــــــری ، رانت خواری ، آقازدگی *و . . .  افزایش می یابد و افراد برای رسید به اهداف خود به هر وسیله ای دست می یازند .

زمانی که مردم کشوری ، اطمینان خود را از تاثیر گذاری مشارکت بر فرایند اجتماعی بیهوده می دانند و اعتماد خود را از کارگزاران جامعه از دست می دهند ؛ جامعه با پدیده ای به نام از خود بیگانگی روبرو می گردد .

از خود بیگانگی یکی از عوامل گسست فرهنگی است وبه معنی بیگانه شدن افراد با خود یا بادیگران می باشد . به بیان دیگر از خود بیگانگی به وضعیتی گفته میشود که در آن مردم اختیار خود را در باره ی دنیای اجتماعی که خود به دست آورده اند ، از دست می دهند و در نتیجه آن ، خودر در یک محیط اجتماعی خصمانه بیگانه می یابند .

 

منبع : آسیب شاسی اجتماعی - هدایت اله ستوده


* پدیده آقا زدگی باعث کمرنگ شدن ارزشهای اجتماعی نزد مردم و بروز بی اعتمادی آنها و فاصله طبقاتی در جامعه می گردد . بسیاری از جامعه شناسان این پدیده را آفت بسیاری از انقلابها می دانند .

 

   + - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

ما انسانیم !

 


صنعت هوا نوردی مدیون جنگهای جهانی اول و دوم است

صنعت الکترونیک مدیون جنگ جهانی دوم است

اولین کامپوتر قابل برنامه ریزی در آمریکا برای محاسبات توپخانه ارتش ساخته شد .

Z3 اولین کامپیوتر دیجیتال قابل برنامه ریزی در جهان بود که توسط نازی ها برای ارتش آلمان ساخته شد .

شبکه اینترنت اولین بار برای ارتش آمریکا به کار برده شد .

و

و

و

شما خواننده محترم شاید اگر کمی به حافظه خود فشار بیاورید از این دست جمله ها بسیار به یادتان بیاید واگر بخواهید حوادث مهم تاریخ جوامع انسانی را بنویسید ، بیشترین و تاثیر گزار ترین این حوادث جنگهای بین ملتها است . جنگ نیز یک چیز به همرا دارد ؛ خشونت .

بیشتر اختراعات بشری که امروز مایه آرامش و آسایش اوست اولین برای استفاده در جنگ ، اختراع  و مورد استفاده قرار گرفته است و دلیل آن چیزی نبوده مگر کسب برتری نظامی در جنگ و معنای این برتری درعمل فقط مرگ ومیر بیشتر نیروی دشمن است .

 آیا انسان ذاتا پرخاشگر* است یا اینکه عوامل یا شرایط  محیطی او را مجبور به پرخاشگری میکند ؟

بر اساس تعالیم عرفان ایرانی ، انسان ذاتا زیباست و زیبایی را دوست دارد ، دارای روحی شفاف و زیباست که امیال پست جهان فانی اورا به مراتب پست می کشاند ( مانند خشونت ) . اگر این نظریه که برخی از دانشمندان دیگر مانند ژان ژاک رسو با آن همراهند درست باشد ، پس چگونه است که به محض اینکه انسانی از بچگی در محیطی مانند جنگل بزرگ میشود خلق و خوی اجتماعی خود را رها کرده و مانند حیوانات زندگی میکند ؟ همانقدر وحشی . همانقدر بی رحم .

بظر میرسد هزاران سال زندگی اجتماعی تاحدودی انسان را رام کرده اما به محض تغییر شرایط در کمتر از چند ماه ، او خوی وحشی گری خود را باز یافته  و دست به خشونت می زند . ما انسان ها نشان داده ایم که یک گونه ویژه پرخاشگریم به استثنای پاره ای از جوندگان ، هیچ مهره دار دیگری این چنین پیوسته و بی رحمانه هم نوع خود را نمی کشد .

آنتونی استور معتقد است  استفاده از صفت حیوانی برای رفتار انسان ، توهین به گونه های غیر انسانی است و می گوید : معمولا نمونه های وحشیگری و بیرحمی انسان را حیوانی می دانیم . منظور ما از بکارگیری چنین صفتی این است که این گون رفتار ویژه حیواناتی است که از نظر تکامل پایین تر از ما هستند اما  ] باید گفت [ خشن ترین و وحشیانه ترین رفتار ویژه انسان است و رفتار وحشیانه ما در طبیعت نظیر ندارد . حقیقت اینست که ما وحشیانه ترین و بی رحم ترین گونه ای هستیم که از ابتدای خلقت بر کره زمین به حرکت در آمده است  .

 

 


* پرخاشگری عمل آگاهانه ایست که با هدف وارد آوردن صدمه و رنج انجام می گیرد . این عمل ممکن است بدنی یا کلامی باشد .

 

   + - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱ امرداد ۱۳۸۸

اندر حواشی انتخابات

 

مهندس اجتماعی

همانگونه که همگی شاهد هستیم ( به اعتقاد برخی در پی تقلبی آشکار) در دور دهم انتخابات ریاست جمهوری ایران ؛ مردم به رهبری کاندیدهای اصلاح طلب به خیابانها آمده و به صورتی کاملا آرام اعتراض خود را به متولیان اجرای انتخابات اعلام کردند . تا اینجای کار به خودی خود هیچ مشکلی وجود ندارد . اشکال آنگاه پیش آمد که سران حکومت با در اختیار داشتن مهندسان و برنامه ریزان اجتماعی سعی در به بیراهه کشیدن اعتراضات دارند . فرستادن ماموران خودی در قالب مردم معترض و ایجاد رعب و وحشت ، آسیب رساندن به اموال عمومی ، و در نهایت تیر اندازی به طرف مردم و به قتل رساندن آنها در جهت تحریک آنها به اقدام متقابل همه و همه برای خدشه دار کردن چهره معترضان در میان سایر اقشار جامعه و افکار بین المللی است اما هر چه زمان بیشتر میگذرد و آقایان پی به ناتوانی خود در منحرف کردن افکار عمومی میبرند ؛ دست به شیوه های جدید می زنند ، که از جمله میتوان به شایعاتی مبنی بر بمب گذاری ها در قطارها ، فرمانداریها ، بانک ها  . . .  وهمچنین توطئه چینی اروپاییان و آمریکا اشاره کرد .

گروه اصولگرا ظاهرا با بکارگیری روشهایی که به برخی از آنها اشاره شد ، چندان موفق نبوده و من ترس از آن دارم که جناح حاکم برای بقا خویش دست به اقدامی بزند که تر و خشک را با هم بسوزاند . یعنی همان کاری که بعد از انقلاب 57 انجام داد و با به وجود آوردن زمینه های تجاوز عراق به ایران ،هیزم آتش جنگی را که عراق برافروخت ، به مدت 8 سال تامین کرد تا به بتواند به نام در خطر بودن تمامیت عرضی ایران ، مردم معترض و چند فرقه شده ی ایران را در یک جبهه متحد قرار دهد .

 اعلام آماده باش به ناو آمریکایی در خلیج فارس توسط ارتش آمریکا در همین راستاست ؛ چرا که آمریکاییها بیم آن دارند که با گسترده شدن اعتراضات مردمی ، دولت برای متحد کردن مردم وانحراف افکار داخلی و خارجی از موضوع اعتراضات ، اقدام حمله به ارتش آمریکا کند و در بهترین حالت آتش جنگی چند روزه را بیافروزد .  

 

 

                                                                       

 

   + - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

تک بیت تنهایی (19)

 

ای تیغتان چــــــونیزه بـــــرای ســــتم دراز               این تیزی سنان شـــــــما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت ، غبارش فرو نشست              گـــرد سم خــران شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشـــت و رفت             این عوعو سگــان شما نیز بگذرد 

 فرغانی

 

   + - ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳۸۸

شجاعت یا حماقت . کدام یک ؟

 

 

همیشه فکر می کردم خیلی شجاع و نترسم اما امروز فهمیدم که نیستم .می دونی چرا ؟همه خانواده رفتن تا به کاندیدای مورد علاقشون رای بدن اما من نتونستم . آخرین باری که رای دادم دور دوم ریاست جمهوری خاتمی عزیزم بود و بعد از اون دیگه رای ندادم تا حالا.امروز هرچه سعی کردم که خودم رو راضی کنم و برم پای صندوق رای نتوستم . همون ترس لعنتی نذاشت . میترسم چهار سال بعد پشیمون بشم . وای که چه عذابی میکشم مثل عذابی که این چند وقته پدر م به خاطر رای دادن به محمود کشید . کاش شجاعتش رو داشتم  شاید هم کمی حماقت .

تاریخ در مورد ما چه قضاوتی خواهد کرد !؟

 

 

 

   + - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

پس کوچه های تاریک تاریخ

 

ازدوستان عزیز خواهش میشود از زیادی مطلب هراس به دل راه ندهند و کل مطلب را که خالی از جذابیت نیست بخوانند .

                                                                                                           

15 قرن پیش، شبه جزیرهء عربستان منزلگاه و موطن قبایل عرب پراکنده ای بود که با سختی، در چادرهای بدوی، یا زیر سقف آسمان، زندگی شبانه ای به دور از تابش جانکاه خورشید استوائی داشتند و به آبگیرها و واحه های کم آب خویش دلخوش بودند. هر قبیله «اله / بت» ویژه ای داشت و این اله در بتخانه ای، که «کعبه» (به معنی مکعب یا فضای چهار ضلعی) نام داشت، در شهری موسوم به «مکه»، نگاهداری می شد. در بین اعراب، این «بتخانه» محلی برای زیارت ها و گردهمائی های سالیانه ای بود که «حج» خوانده می شد. زائران این «خانهء خدایان» در موسم حج به مکه می رفتند، به دور «بتخانه» طواف می کردند، و مراسم خاص بجا می آوردند. شاعران بهترین اشعار خود را می خواندند و بهترین هاشان، که بر پوستی یا برگ پهن و خشکیدهء گیاهی نوشته شده بودند، بر دیوار «یتخانهء مکه» آویزان می شدند و «معلقه» (به معنی «آویخته شده») نام می گرفتند.

روشن است که شغل «تولیت» یا «پرده داری کعبه» شغلی محترم، قدرتمدار و ثروت آفرین بود. پانصد سالی پس از تولد عیسای ناصری، این شغل به یک عرب قدرتمند به نام «عبد مناف» رسید. او دو پسر داشت که «هاشم» و «امیه» نام داشتند و فرزندان آنها به نام های «بنی هاشم» و «بنی امیه» در تاریخ شهرت یافتند. با مرگ عبدمناف، و در شرایطی پیچیده و هنوز در خور بررسی، پرده داری کعبه به بنی امیه رسید و سر بنی هاشم بی کلاه ماند. بنی امیه زمامداران و (در مقیاس آن روز شبه جزیره) ثروتمندان مکه شدند و بنی هاشم به کار گل کردن و چوپانی و نظایر آن افتادند.

در پنج قرنی که بین دوران عیسای ناصری و دوران عبدمناف می گذشت، حوادث مهمی در سرزمین های شمالی خاورمیانه کنونی (شامل عراق و سوریه و ترکیه و فلسطین و اسرائیل و لبنان امروز)، یعنی در جهان متمدن بالای مدار 20 درجه، اتفاق افتاد که ساختار و چهرهء شهر مکه و، اندکی بعد، کل شبه جزیرهء بی آب و علف عربستان را تغییر داد.

در طی دو قرن تسلط بلامنازع ایرانیان بر خاورمیانهء کنونی، اروپا به کمک شاهراهی که «جاده ابریشم» خوانده می شد به شرق «عالم مسکون» (چین و ماچین) وصل می شد و بازرگانان مختلف در این شاهراه ـ که بخش عمده ای از آن هم از خاک ایران اشکانی و هم از خلیج فارس می گذشت، بین چین و روم در رفت و آمد بودند. از آنجا که هر شاهراهی با خود رونق اقتصادی و رفاه مادی می آورد، «جادهء ابریشم» نیز شاهرگی اقتصادی محسوب می شد که شرق و غرب ایران را به چین و اروپا وصل می کرد و در سراسر مسیر خود شکوفائی و رونق می آفرید.

دوران زندگی عبدمناف، پرده دار بزرگ مکه، مصادف بود با پادشاهی خسرو ساسانی ملقب به انوشیروان (جلوس 531 ـ مرگ 579) که قدرتمندترین شاه این سلسله محسوب می شد و با مرگ او و آغاز پادشاهی فرزندش، «هرمزد چهارم» (تا 590)، بار دیگر شعلهء جنگ بین ایران و روم بالا گرفته بود.

نتیجهء مهم جنگ های دو امپراتوری شرقی و غربی از رونق افتادن «جادهء ابریشم» بود. در واقع، در صد وپنجاه سالهء آخر شاهنشاهی ساسانی، جبههء جنگ، همچون خطی شمالی ـ جنوبی، از میان سوریه و عراق گذشته و شاهراه شرقی ـ غربی ابریشم را،بیشتر بنا به تصمیم ایرانیان، بسته بود. و بسته شدن این راه رومیان را واداشته بود تا به جستجوی راهی تازه برآیند و به کشف مسیری تازه نائل شوند: بارهای امتعهء آنان را کشتی ها در اوقیانوس هند به بندر «یمن»، در منتهی علیه جنوب غربی شبه جزیرهء عربستان، می رساندند و در آنجا آنها را بار شتر می کردند و کاروان های شتر . . .  

 

 

 

 

  ادامه مطلب  
   + - ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

تک بیت تنهایی ( 18)

 

 نه تو می مانی

نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی ،

به حباب نگران لب یک رود قسم

 و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ،

 غصه هم خواهد رفت

آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند ،

 لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان 

 

* دچار روز مرگی شدم . واکنش هر کس در برابر مشکلات متناسب با شخصیت اوست من دچار مشلات روزمره ای هستم که همه ما به نوعی با آن در گیریم . اما تاثیر مشکلات به روی من به این گونه بوده که باعث روزمرگی من  شده . توان جمع و جور کردن افکارم را ندارم . پستهای زیادی  را آماده کردم که مطالب آنها به دلم نیست و  . . .

 

 

 

   + - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳۸۸